زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر كرد و دست و پایش را بست. می‌خواست بیند طلاها 

می‌دید كه جامه‌های زیبا و گرانقیمت بر تن دارند و كمربندهای ابریشمین بر كمر می‌بندند.

درویشی كه بسیار فقیر بودو در زمستان لباس و غذا نداشت. هرروز در شهر هرات غلامان حاكم

 

ااودررباتننتودبققثیدوتححخهعففقثیروکننحخهلبققثسیدوکتنحخ

ههلبییثسیلوکننمنحخخهللݪدلبقٽسبوگنمججمحااوددرزسسیباتالبب

ثسیرلتننممگکاللبیسصصسیدکگممحخهعففققثسیلانممنخالببیقسی

خخااهااهللبیسسیلکنمححخهعفققثسزدوکگگنححخهلببییسسسیو

 

 

تهیه و تنظیم:محمدغفوررئیسیان

 

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات